گاهی انگار تصاویر اتفاقات روز مره به طور رندوم جلوی چشمانتان می آید و گاهی اتفاقات غریب تری می افتد ناگهان از حیاط خانه ای سر در می آوری که روزگار کودکی را در آنجا گذرانده ای در حال چیدن گل از باغچهای که زنگ در به صدا در می آید و در بازمی کنیو وارد دانشگاهت می شوی که در بین بک کویر بکر ودور افتاده است و بعد خود را روی بام خانه میبینی و پدربزرگت که می دانی مرده جعبه ای در دست با لبخند به سراغت می آید صدایی ممتد گوشت را آزار می دهد تو هم به سمت پدر بزرگ می دوی و درست همان جایی که دوست نداری با زنگ لعنتی ساعت از خواب می پری.
این تصاویر غریب در عالم رویا تمام تکه های زندگی را درهم نشان می دهد.گاهی حامل پیامی برای ماست و گاهی از آینده و اتفاقاتی که هنوز رخ نداده خبر می دهد و گاه ما را به عمق ذهن وخاطراتمان می برد که منشاء بسیاری از اتفاقات و جریانات است که حالا با آنها در گیر هستیم و گاه عالم خواب بسیار نمادین با تصاویر مالیخولیای به سراغ ما می آید.
خواب هایمان هر چه هست اغلب قابل تامل و تفکر است عالم خواب عالم عجیبی است که اگر با خواب های پریشان و کابوس همراه نباشد غالبا شیرین و خیال انگیز است و تمام روز فکرت را به خود مشغول خواهد کرد.برای همه شما آرزو دارم که سفرهایتان به عالم خواب به خیر خوشی باشد.

عصر بود ...
دخترک تنها تو خونه نشسته بود داشت فکر می کرد فردا باید چی کارا بکنه
اول صبح باید می رفت گاو هارو می دوشید بعدشم غذا دادان به اونا سر ظهرم باید واسه باباش غذا می پخت می برد سر زمین
مامانش چند وقت پیش تو یه زمستون سرد سینه پهلو کرده و مرده بود چقدر تنها بود نه هیچ همدمی نه هیچ همسنی و نه هیچ دوستی تو روستایی که زندگی می کردن پر بود از پیر مرد و پیره زن ولی دریغ از یه بچه
از چند سال پیش که کارو بار تو شهر رونق گرفته بود کمکم مردم روستا به طمع پول مهاجرت کرده بودن به شهر
یکیشون شده بود عمله
یکی دیگه بقال
یکیم شده بود مرده شور
تو هیمین فکرو خیالا بود که یهو یکی از مردای روستا با عجله اومد پیشش گفت چه نشسته ای که بابات داره از دست می ره
دخترک دست پاچه شد نمی دونست باید چی کار کنی داشت از حال می رفت
به هر جون کندنی بود آماده ی حرکت شد نمی فهمید چجوری داره می ره تو راه همش داشت گریه می کرد با خودش می گفت خدایا آخه بابای من چرا این همه آدمی پیر و دم مرگ اینجان چرا بابای من؟ مگه اون چه ناشکری کرده بود که باید تقاصشو پس بده اون که صبح خروس خون می رفت سر زمین و تا آخرای شب مثل سگ کار می کرد آخه چرا بابای من
باباشو خیلی دوست داشت تو دنیا تنها کسی که داشت باباش بود زندگیش اون بود حالا بدون باباش چجوری روزش شب می شد وای خداجون کمکش کن...
بالاخره بعد یه ربع پیاده روی رسید به زمین بابش وای خدایا این جا چه خبره ! ازن همه آدم اینجا چی کار می کنن
کل روستامون اینقدر جمعیت نداره پس اینا از کجا اومدن تو همین فکر و خیالات بود که یهو دید دنیا داره دور سرش می چرخه سرش گیج رفت و افتاد زمین
بیهوش شده بود ....
وقتی بهوش اومد دید خونشونه کلی آدم اومده بودن خونشون همه جا پارچه سیاه زده بودن خاطره ی اون روز که دوباره یادش اومد بازم زد زیر گریه
تو روستا هیشکی نمی دونست چی به روز پدرش اومده ولی بیشتریا حدس می زدن قلب باباش ایستاده و فوت کرده
از اون روز حدود بیست سال می گذره با این حال هر سال که دخترک به روستاشون بر می گرده پدرشو
می بینه که داره سر زمین کار می کنه و با غرور به بچه هاش می گه: این جا جاییه که من با پدرم روزهای طلایی زندگیمو سپری کردم.

روز پدر بر همه ی پدرای مهربون دنیا مبارک

تا ده دوازده سال پیش بهترین تفریحم این بود که بعد از ظهرها با بابا برم گردش چقدر لذت بخش بود وقتی دستای کوچوکم رو توی دستهای بزرگ وگرم بابا می گذاشتم شعرمی خوندم و بالا وپایین می پریدم و بابا رو به دنبال خودم به این طرف واون طرف می کشیدم. تابستونها هر روز دو تایی توی پارک دوچرخه سواری میکردیم و کلی خوراکی می خردیم و می رفتیم سینما تا دزد عروسک ها و شهر در دست بچه ها و سفر جادویی کلی فیلم دیگه تماشا کنیم هر جا که می خواستم میرفتیم و هر کار که از بابا می خواستم برام انجام میداد.
حالا از اون روزهای خوب و به یاد موندنی ده سالی میگذره دیگه من دختر کوچولو بابا نیستم بین ما حالا فاصله قد یه دنیاست من سرگرم کار ودرس ودانشگاه و دوستانم شدم دیگه برای گردش نیازی به بابا ندارم حالا فقط زمانی که کاری دارم یا به پول احتیاج دارم به یاد بابا می افتم و تنها حرفی که باهاش دارم چند تا جمله تکراریه:
شهریه دانشگاه رو به حساب ریختی ؟ با بچه ها می خوام برم بیرون یه مقدارپول احتیاج دارم.بابا دیرم شده من رو تا فلان جا برسون. امروز میخوام برم خرید پول لازم دارم . بابا قبض تلفنم رو پرداخت کردی ؟ وحرفهایی از این دست....
با با هنوز هم مثل همون وقتها صبور ومهربون هر کاری که ازش می خوام برام انجام میده .حالا که فکر میکنم میبینم نه این بابا نیست که تغییر کرده این منم که عوض شدم این منم که بزرگتر شدم و نیازهام تغییر کرده این منم که از بابا فاصله گرفتم و ازش دور شدم بابای من همون بابای ده سال پیشه همون قدر مهربون و دوست داشتنی با با هنوز هم وقتی خسته از کار برمیگرده خونه لبخند شیرینی روی لبهاش نقش میبنده ونگاهش یه دنیا حرف داره و من چقدر تو این مدت به همه اینها بی اعتنا بودم چقدر خود خواه بودم که توی دنیای کوچیک خودم غرق شده بودم به این همه عشق ومحبت بی اعتنا بودم .
بابا ی خوبم دختر کوچولیه خودتو ببخش به خاطر همه خود خواهی هاش. به خدا دوست دارم برای همیشه ![]()
بابا جونم روزت مبارک. ![]()
همه پدرها برای فرزندشون بهترین هستند پس پیشاپیش تبریک من رو به مناسبت ولات حضرت علی(ع)و روز پدر بپذیرید در ضمن به پدرهای آینده هم این روز رو تبریک میگم ![]()

سلام من برگشتم
گفته بودم که نیاز به زمان دارم و می خوام مدتی با خودم تنها باشم اون موقع حتی تصورش رو هم نمی کردم که توی این فرصت کوتاه و به این سرعت همه چیز برام حل بشه اما شد.
من توی این مدت به تمام تمرکز وانرژیم احتیاج داشتم و برای این سعی کردم تا جایی که ممکنه ارتباطم رو با اطرافم قطع کنم و ذهنم رو آزاد بگذارم .خوب نتیجه هم داد خدا رو شکر .
حالا برگشتم سر حال و امیدوار ....
زمانی که من وبلاگم رو حذف کردم این وب لاگ توسط هوتی عزیز احیا شد هوتی باعث شد حس خوبی به من دست بده اینکه تو مدتی که نبودم فراموش نشدم و دوستانی دارم که منتظر بازگشت من هستند و این بهترین انگیزه برای من بود وهوتی جان ممنون به خاطر لطفی که در حق من کردی و زحمتی که این مدت کشیدی .
وقتی خواستم برگردم دیدم حیفه که کار این وبلاگ متوقف بشه این وبلاگ تبدیل به یه وب گروهی شده و این اتفاق خوبیه منم تصمیم گرفتم یکی از نویسنده ها این وب لاگ گروهی باشم و براش مطلب بنویسم .
و وب لاگ خودم رو در یه آدرس دیگه ایجاد وبازسازی کنم .
به آدرس زیر منتقل شد
کلیک کنید: وب نوشت دختری از ماه

سلام به همه ی عزیزان ممنون که با نظراتتون بنده و سایر دوستان رو دل گرم می کنین
می خواستم یه مطلبی بنویسم که حسب حال خیلی از شماهاس
اون روز می خواستم ماشینو با خودم نبرم آخه گفتم بنزین گرونه و سهمیه هم کم بزار نگهش دارم واسه روز مبادا...
تو اتوبوس نشسته بودم داشتم از پنجره به خیابون نگاه می کردم داشت کم کمک دیرم می شد (( پس این آقای راننده کجاس ؟ )) اینو یکی از مسافرای مسن گفت . یکی دیگه از جلو گفت : (( حتما داره صبحونه می خوره )) همون آقاهه گفت : (( کوفتش بشه که مارو اینقدر معطل می ذاره بابا ما هم کارو زندگی داریم )) منم گفتم : بابا اونم یه بنده خداییه مثل منو شما اون بدبختم از کله ی صحر تا نصفه شب جون می کنه تا یه لقمه نون گیرش بیاد.
باری بلاخره اتوبوس راه افتاد هنوز دویست سیصد متر نرفته بودیم که آقای راننده زد به یه موتوری با عجله از ماشین پیاده شد ببینه چه گندی زده منم که دیدم اینجوری تا فردا شبم نمی رسم رفتم تاکسی بگیرم بلاخره بعد یه ربع بیست دقیقه ای یه پیکان دربو داغون گیرم اومد گفتم می خوام برم میدان رسالت گفت الا و بلاه فقط در بست می برم منم که پول یا مفت نداشتم واسه پنج دقیقه مسیر یکی دو هزار تومن پول بدم
یه ده دقیقه دیگه که صبر کردم بلاخره یه مسافر کش خطی سوارم کرد یه خورده که راه افتادیم گفت : (( آقا ماشینم بنزین نداره صبر می کنی یه بنزین بزنم ؟ )) منم از خدا بی خبر گفتم : باشه
ریفتیم تو صف پمپ بنزین یه پونزده دقیقه هم تو صف وایسادیم تا بلاخره نوبتمون شد یارو شروع کرد به بنزین زدن یهو گفت : (( آقا آقا سهمیه ی کارت سوختم تموم شده کارت داری بدی بزنیم شما هم یه ثوابی بکنی ))
منم تو رودربایستی گیر کردمو کارتو بهش دادم از پمپ بنزین که در اومدیم یهو موبایل رانندهه زنگ خورد آقاهه با اضطراب گفت : (( الان میام الان میام )) و قطع کرد .
بعد به من گفت : (( شرمنده آقا مادرم سکته کرده باید سریع برسونمش بیمارستان نمی تونم شما رو برسونم ببخشید )) بعدم منو مات و مبهوت کنار خیابون پیاده کرد و رفت .
به خودم گفتم : به جهنم بقیه ی راهو پیاده می رم یهو دیدم پاهام از زمین بلند شدو با کله افتادم زمین و بی هوش شدم ...
تو همون حال نیمه بیهوشی احساس کردم دارن منو می برن تو یه اتاقک کوچیک.
یه سه چهار دقیقه بعد که بهوش اومدم به اون آقایی که کنارم بود گفتم : من کجام ؟ اونم گفت : (( شما تصادف کرده بودی و الانم تو آمبولانسی داریم می بریمت بیمارستان )) تو همین حالو هوا بودم که دیدم آمبولانس وایساد گفتم باز چی شده گفت بنزین ماشین تموم شده و کارت سوختمم تو خونه جا مونده حالا نمی دونم چی کار کنم کارت سوختمو از جیبم در آوردمو به مرده گفتم : بیا اینم کارت سوخت حالا مارو یه جا برسون مردم از درد...
بلاخره بعد نیم ساعت معطلی تو خیابون رانندهه با یه چهار لیتری بنزین اومد و بلاخره ماشینو راه انداخت ...
وای ! خدایا بلاخره راحت شدم آخیش رسیدم به بیمارستان
وای ولی نه...
ساعتو که دیدم رنگ از رخسارم پرید ساعت چهار بعد از ظهر بود و من ساعت هشت صبح از خونه در اومده بودم حالا این به جهنم امروز دیگه بلاخره رئیسم اخراجم می کنه آخه مرخصیمم گرفته بودم با اهل و عیال رفته بودیم مسافرت حالا چه خاکی تو سرم می زدم؟
کاش صبح با ماشین خودم می رفتم اداره..................

نظرت راجع به تنهايي چيه؟ به نظر من تنهايي هم خوبه هم بد . چرا ؟ خوب معلومه. خوبه چون بعضي وقتا لازمه آدم با خودش تنها باشه تا بتونه خودشو خالي كنه . از چي خالي كنه؟ خب از كينه، دشمني، ناراحتي و ... .
از طرفي هم بده چون ممكنه افسرده بشي . تو كه دوست نداري افسرده بشي .
خب اميدوارم هر كي به موقع و وقتش تنها بشه كه تاثير منفي نداشته باشه.
براي همه ي دوستان آرزوي موفقيت دارم . تا پست بعدي خداحافظ
راستي يادم رفت يه چيزي بگم : « وقتي احساس كردي تنهايي و همه درها به روت بسته شده و هيچ راهي براي رهايي از تنهايي نداري ...... دستاتو ببر بالا و با تمام توانت و زوري كه داري بزن تو سرت »

اين بار مي خوام برات از معجزه ي عشق بگم .
كودك آغوش مي گشايد و با نگاهش مي گويد دوستم داشته باش چون به تو نياز دارم. اما بزرگتر ها تظاهر به بي نيازي از كمك و محبت مي كنند در حالي كه در درون خود تنها و وحشت زده اند.
- نيازمندترين آدمها به جذب عشق و محبت، كساني اند كه بيش تر تظاهر به بي نيازي مي كنند.
- عشق، جست وجوي خوبي هاي مردم است.
- پيوسته عاشق بودن، تضمين كردن خوشبختي است.

عقده اينه كه تو بخواي يه كاريو بكني بعد يكي نذاره . خب بعدش كه تو بزرگتر ميشي دوحالت بيش تر نداره : به طور فرض تو دوست داشتي ماشين بخري اما نذاشتن و تو مثلا 6 سال بعد يه ماشين خوشگل ميخره . خب حالت اول « اين كه تو نمي ذاري هيچ كس نزديك ماشينت بشه.»
حالت دوم « ميذاري هر كس و ناكسي از ماشينت استفاده كنه.»

خیلی دلت شکسته؟داری دق می کنی؟از تنهایی به جوون رسیدی ؟دلت می خواد یه نفر باشه که باهاش حرف بزنی؟؟؟
خیلی خسته و کلافه ای؟
خیلی سردرگم و بیچاره ای؟؟
همیشه هشتت گرو نه اته؟
عشقت ولت کرده و رفته؟هیچ دوستی هم نداری که بهش بگی؟؟
دیگه همه چیز تموم شده نه؟حتی خدا هم نمی تونه کاری کنه!اگه می خواست کاری بکنه که تا حالا
کرده بود!مگه نه؟؟؟
باید تمومش کنی؟باید به این زندگی خاتمه بدی ؟از جهنم هم نمی ترسی چون همین الانش هم ته ته
جهنم هستی!!!!
باشه!من قبول دارم!ولی بذار برای آخرین بار روی ماهت و ببینم..بذار برای آخرین بار بغلت کنم و روی
گونه ات یه بوسه بکارم...بذار یه بار آخری دست روی موهات بکشم...عیبی نداره،تو که به آخر خط
رسیدی و یه دقیقه و دو دقیقه برات فرقی نداره،بیا یه دقیقه سرت رو روی پام بذار تا برات یه قصه بگم
یه قصه که توی این سفر طولانی که می خوای شروع کنی بهش فکر کنی و سرگرم بشی...بیا..بیا
یکی بود یکی نبود،یه خدایی بود...یه بنده ای داشت،نه!..اون خدا خیلی خیلی بنده داشت...بنده های
رنگی رنگی...هرکدومش به چه قشنگی...هزار هزار تا ساخته بود...با دست خودش پرداخته بود..
ساخته بود تا بشناسنش...ببیننش..بپرستنش...ساخته بود تا ببخشه...تا ببینن چقد می درخشه...
همه بنده هاش شاد بودن...می دیدنش و از غم آزاد بودن...یه روز اومد یه شیطون...شبی خون زد به
دلاشون...دل بنده ها حفاظ نداشت...هیچی قید وهیچی لحاظ نداشت..قید دلا خدا بود..دل با خدا رها
بود..بدی تو دلا جا نمیشد ...هرچی کردشیطونه وا نمی شد...
شیطونه می خواست کاری کنه...آتیش به انباری کنه...یه روز که داشت می گشتش...دید چیزی اونجا
هستش...اون چشم بنده ها بود...که به روی دنیا وا بود...شیطونه رفت تو چشمام...تا را ببره به دلها
هرکی رو که دید گرفتش...راه دلش رو بستش...وقتی چشا برگشتن..همه دیدن خسته هستن...
هیچ کسی دیگه شاد نبود...خراب بود و آباد نبود...
حالا اگه حال نداری...جواب و سوال نداری...اونوفت
خودتو نیگا کن..چشمتو به دنیا وا کن...ببین که دنیا بد نیست...همش سنگ لحد نیست...مشکل بنده
اینه...که جر خدا رو می بینه...
تو هم اگه دردت همونه...بدون خدا اینو می دونه...دستتو دراز کن رو به اون..چشمتو باز کن رو به اون...
ببین سرت رو پای کیه...خدای تو خدای کیه..
با عشق فراوان...یکی از هزاران...

از راننده تاكسي گرفته تا كارمند و پزشك و بازاري. بخصوص قشر تحصيلكرده.
به نوعي هر كسي رو كه مي بيني درگير مشكلات زندگيه و هر روز تنش و استرس رو با خودش همراه داره.
به قول يكي از دوستان، حتي شبم كه مي خواي بخوابي، فكر و ذهنت آرام نيست. دوستان ديگه اي هم كه ايران رو ترك كردن و اونور آب زندگي ميكنن، مهمترين تفاوت زندگي تو ايران با خارج از ايران رو در همين آرامش ذهني مي دونن.
شايد تو اين فضاي متشنج كه واقعا هيچ روزي رو نمي توني آرام سپري كني، وجود دوستان همفكر و ارتباط با دوستاني كه بهشون اعتماد داريم، مي تونه خيلي بهمون كمك كنه. بهتره سعي كنيم تا مي تونيم شادي و خنده رو به زندگيهامون برگردونيم. حداقل براي اينكه احساس كنيم هنوز هم زنده ايم.






