تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
این وبلاگ گروهی من و یه سری از رفقای نیک روزگاره


                  

سلام به همه ی عزیزان ممنون که با نظراتتون بنده و سایر دوستان رو دل گرم می کنین

می خواستم یه مطلبی بنویسم که حسب حال خیلی از شماهاس

اون روز می خواستم ماشینو با خودم نبرم آخه گفتم بنزین گرونه و سهمیه هم کم بزار نگهش دارم واسه روز مبادا...

تو اتوبوس نشسته بودم داشتم از پنجره به خیابون نگاه می کردم داشت کم کمک دیرم می شد              (( پس این آقای راننده کجاس ؟ )) اینو یکی از مسافرای مسن گفت .                                               یکی دیگه از جلو گفت : (( حتما داره صبحونه می خوره ))                                                        همون آقاهه گفت : (( کوفتش بشه که مارو اینقدر معطل می ذاره بابا ما هم کارو زندگی داریم ))            منم گفتم : بابا اونم یه بنده خداییه مثل منو شما اون بدبختم از کله ی صحر تا نصفه شب جون می کنه تا یه لقمه نون گیرش بیاد.

باری بلاخره اتوبوس راه افتاد هنوز دویست سیصد متر نرفته بودیم که آقای راننده زد به یه موتوری با عجله از ماشین پیاده شد ببینه چه گندی زده منم که دیدم اینجوری تا فردا شبم نمی رسم رفتم تاکسی بگیرم بلاخره بعد یه ربع بیست دقیقه ای یه پیکان دربو داغون گیرم اومد گفتم می خوام برم میدان رسالت گفت الا و بلاه فقط در بست می برم منم که پول یا مفت نداشتم واسه پنج دقیقه مسیر یکی دو هزار تومن پول بدم

یه ده دقیقه دیگه که صبر کردم بلاخره یه مسافر کش خطی سوارم کرد یه خورده که راه افتادیم       گفت : (( آقا ماشینم بنزین نداره صبر می کنی یه بنزین بزنم ؟ ))                                                     منم از خدا بی خبر گفتم : باشه                            

ریفتیم تو صف پمپ بنزین یه پونزده دقیقه هم تو صف وایسادیم تا بلاخره نوبتمون شد یارو شروع کرد به بنزین زدن یهو گفت : (( آقا آقا سهمیه ی کارت سوختم تموم شده کارت داری بدی بزنیم شما هم یه ثوابی بکنی ))

منم تو رودربایستی گیر کردمو کارتو بهش دادم از پمپ بنزین که در اومدیم یهو موبایل رانندهه زنگ خورد آقاهه با اضطراب گفت : (( الان میام الان میام )) و قطع کرد .

بعد به من گفت : (( شرمنده آقا مادرم سکته کرده باید سریع برسونمش بیمارستان نمی تونم شما رو برسونم ببخشید )) بعدم منو مات و مبهوت کنار خیابون پیاده کرد و رفت .

به خودم گفتم : به جهنم بقیه ی راهو پیاده می رم یهو دیدم پاهام از زمین بلند شدو با کله افتادم زمین و بی هوش شدم ...

تو همون حال نیمه بیهوشی احساس کردم دارن منو می برن تو یه اتاقک کوچیک.

یه سه چهار دقیقه بعد که بهوش اومدم به اون آقایی که کنارم بود گفتم : من کجام ؟                             اونم گفت : (( شما تصادف کرده بودی و الانم تو آمبولانسی داریم می بریمت بیمارستان ))                      تو همین حالو هوا بودم که دیدم آمبولانس وایساد گفتم باز چی شده گفت بنزین ماشین تموم شده و کارت سوختمم تو خونه جا مونده حالا نمی دونم چی کار کنم کارت سوختمو از جیبم در آوردمو به مرده گفتم : بیا اینم کارت سوخت حالا مارو یه جا برسون  مردم از درد...

بلاخره بعد نیم ساعت معطلی تو خیابون رانندهه با یه چهار لیتری بنزین اومد و بلاخره ماشینو راه انداخت ...

وای ! خدایا بلاخره راحت شدم آخیش رسیدم به بیمارستان 

وای ولی نه...

ساعتو که دیدم رنگ از رخسارم پرید ساعت چهار بعد از ظهر بود و من ساعت هشت صبح از خونه در اومده بودم حالا این به جهنم امروز دیگه بلاخره رئیسم اخراجم می کنه آخه مرخصیمم گرفته بودم با اهل و عیال رفته بودیم مسافرت حالا چه خاکی تو سرم می زدم؟

کاش صبح با ماشین خودم می رفتم اداره.................. 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:49  توسط هوتی  | 

نظرت راجع به تنهايي چيه؟ به نظر من تنهايي هم خوبه هم بد . چرا ؟ خوب معلومه. خوبه چون بعضي وقتا لازمه آدم با خودش تنها باشه تا بتونه خودشو خالي كنه . از چي خالي كنه؟ خب از كينه، دشمني، ناراحتي و ... .

از طرفي هم بده چون ممكنه افسرده بشي . تو كه دوست نداري افسرده بشي .

خب اميدوارم هر كي به موقع و وقتش تنها بشه كه تاثير منفي نداشته باشه.

براي همه ي دوستان آرزوي موفقيت دارم .       تا پست بعدي خداحافظ

راستي يادم رفت يه چيزي بگم : « وقتي احساس كردي تنهايي و همه درها به روت بسته شده و هيچ راهي براي رهايي از تنهايي نداري ...... دستاتو ببر بالا و با تمام توانت و زوري كه داري بزن تو سرت »

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 19:59  توسط کیا  | 
  سلام. چطوري خوبي ؟

اين بار مي خوام برات از معجزه ي عشق بگم .

 

كودك آغوش مي گشايد و با نگاهش مي گويد دوستم داشته باش چون به تو نياز دارم. اما بزرگتر ها تظاهر به بي نيازي از كمك و محبت مي كنند در حالي كه در درون خود تنها و وحشت زده اند.

- نيازمندترين آدمها به جذب عشق و محبت، كساني اند كه بيش تر تظاهر به بي نيازي مي كنند.

- عشق، جست وجوي خوبي هاي مردم است.

- پيوسته عاشق بودن، تضمين كردن خوشبختي است.

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 19:58  توسط کیا  | 

تا حالا چیزی درباره ی عقده شنیدی ؟

عقده اينه كه تو بخواي يه كاريو بكني بعد يكي نذاره . خب بعدش كه تو بزرگتر ميشي دوحالت بيش تر نداره : به طور فرض تو دوست داشتي ماشين بخري اما نذاشتن و تو مثلا 6 سال بعد يه ماشين خوشگل ميخره . خب حالت اول « اين كه تو نمي ذاري هيچ كس نزديك ماشينت بشه.»

               حالت دوم « ميذاري هر كس و ناكسي از ماشينت استفاده كنه.»

 

حالا ميدوني عقده حقارت چيه و نظر روانشناسان در اين باره چيه؟ « پس متن زيرو بخون اگه نميدوني:

 

 روانشناسان معتقدند كه اندوه و نگراني اگر واپس زده شود، موجب عقده ي حقارت شديد و خطرناك مي گردد. بايد فكر ودل را از نگراني ها خالي كرد و بهترين راه آن، در ميان گذاشتن عقده ها با دوستي است، البته با دوستان دلسوز يا دوستي كه راه چاره دست اوست.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 19:58  توسط کیا  |