تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
این وبلاگ گروهی من و یه سری از رفقای نیک روزگاره


                  

عصر بود ...

دخترک تنها تو خونه نشسته بود داشت فکر می کرد فردا باید چی کارا بکنه

اول صبح باید می رفت گاو هارو می دوشید بعدشم غذا دادان به اونا سر ظهرم باید واسه باباش غذا می پخت می برد سر زمین

 

مامانش چند وقت پیش تو یه زمستون سرد سینه پهلو کرده  و مرده بود چقدر تنها بود نه هیچ همدمی نه هیچ همسنی و نه هیچ دوستی تو روستایی که زندگی می کردن پر بود از پیر مرد و پیره زن  ولی دریغ از یه بچه

از چند سال پیش که کارو بار تو شهر رونق گرفته بود کمکم مردم روستا به طمع پول مهاجرت کرده بودن به شهر

یکیشون شده بود عمله

یکی دیگه بقال

یکیم شده بود مرده شور

 

تو هیمین فکرو خیالا بود که یهو یکی از مردای روستا با عجله اومد پیشش گفت چه نشسته ای که بابات داره از دست می ره

 

دخترک دست پاچه شد نمی دونست باید چی کار کنی داشت از حال می رفت

به هر جون کندنی بود آماده ی حرکت شد نمی فهمید چجوری داره می ره تو راه همش داشت گریه می کرد با خودش می گفت خدایا آخه بابای من چرا این همه آدمی پیر و دم مرگ اینجان چرا بابای من؟ مگه اون چه ناشکری کرده بود که باید تقاصشو پس  بده اون که صبح خروس خون می رفت سر زمین و تا آخرای شب مثل سگ کار می کرد آخه چرا بابای من

 

باباشو خیلی دوست داشت تو دنیا تنها کسی که داشت باباش بود زندگیش اون بود حالا بدون باباش چجوری روزش شب می شد وای خداجون کمکش کن...

 

بالاخره بعد یه ربع پیاده روی رسید به زمین بابش وای خدایا این جا چه خبره ! ازن همه آدم اینجا چی کار می کنن

کل روستامون اینقدر جمعیت نداره پس اینا از کجا اومدن تو همین فکر و خیالات بود که یهو دید دنیا داره دور سرش می چرخه سرش گیج رفت و افتاد زمین

 

بیهوش شده بود ....

 

وقتی بهوش اومد دید خونشونه کلی آدم اومده بودن خونشون همه جا پارچه سیاه زده بودن خاطره ی  اون روز که دوباره یادش اومد بازم زد زیر گریه

 

تو روستا  هیشکی نمی دونست چی به روز پدرش اومده ولی بیشتریا حدس می زدن قلب باباش ایستاده و فوت کرده

 

از اون روز حدود بیست سال می گذره با این حال هر سال که دخترک به روستاشون بر می گرده پدرشو

می بینه که داره سر زمین کار می کنه و با غرور به بچه هاش می گه: این جا جاییه که من با پدرم روزهای طلایی زندگیمو سپری کردم.

 

 

  

                            روز پدر بر همه ی پدرای مهربون دنیا مبارک


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:24  توسط هوتی  | 

سلام به همه ی عزیزان ممنون که با نظراتتون بنده و سایر دوستان رو دل گرم می کنین

می خواستم یه مطلبی بنویسم که حسب حال خیلی از شماهاس

اون روز می خواستم ماشینو با خودم نبرم آخه گفتم بنزین گرونه و سهمیه هم کم بزار نگهش دارم واسه روز مبادا...

تو اتوبوس نشسته بودم داشتم از پنجره به خیابون نگاه می کردم داشت کم کمک دیرم می شد              (( پس این آقای راننده کجاس ؟ )) اینو یکی از مسافرای مسن گفت .                                               یکی دیگه از جلو گفت : (( حتما داره صبحونه می خوره ))                                                        همون آقاهه گفت : (( کوفتش بشه که مارو اینقدر معطل می ذاره بابا ما هم کارو زندگی داریم ))            منم گفتم : بابا اونم یه بنده خداییه مثل منو شما اون بدبختم از کله ی صحر تا نصفه شب جون می کنه تا یه لقمه نون گیرش بیاد.

باری بلاخره اتوبوس راه افتاد هنوز دویست سیصد متر نرفته بودیم که آقای راننده زد به یه موتوری با عجله از ماشین پیاده شد ببینه چه گندی زده منم که دیدم اینجوری تا فردا شبم نمی رسم رفتم تاکسی بگیرم بلاخره بعد یه ربع بیست دقیقه ای یه پیکان دربو داغون گیرم اومد گفتم می خوام برم میدان رسالت گفت الا و بلاه فقط در بست می برم منم که پول یا مفت نداشتم واسه پنج دقیقه مسیر یکی دو هزار تومن پول بدم

یه ده دقیقه دیگه که صبر کردم بلاخره یه مسافر کش خطی سوارم کرد یه خورده که راه افتادیم       گفت : (( آقا ماشینم بنزین نداره صبر می کنی یه بنزین بزنم ؟ ))                                                     منم از خدا بی خبر گفتم : باشه                            

ریفتیم تو صف پمپ بنزین یه پونزده دقیقه هم تو صف وایسادیم تا بلاخره نوبتمون شد یارو شروع کرد به بنزین زدن یهو گفت : (( آقا آقا سهمیه ی کارت سوختم تموم شده کارت داری بدی بزنیم شما هم یه ثوابی بکنی ))

منم تو رودربایستی گیر کردمو کارتو بهش دادم از پمپ بنزین که در اومدیم یهو موبایل رانندهه زنگ خورد آقاهه با اضطراب گفت : (( الان میام الان میام )) و قطع کرد .

بعد به من گفت : (( شرمنده آقا مادرم سکته کرده باید سریع برسونمش بیمارستان نمی تونم شما رو برسونم ببخشید )) بعدم منو مات و مبهوت کنار خیابون پیاده کرد و رفت .

به خودم گفتم : به جهنم بقیه ی راهو پیاده می رم یهو دیدم پاهام از زمین بلند شدو با کله افتادم زمین و بی هوش شدم ...

تو همون حال نیمه بیهوشی احساس کردم دارن منو می برن تو یه اتاقک کوچیک.

یه سه چهار دقیقه بعد که بهوش اومدم به اون آقایی که کنارم بود گفتم : من کجام ؟                             اونم گفت : (( شما تصادف کرده بودی و الانم تو آمبولانسی داریم می بریمت بیمارستان ))                      تو همین حالو هوا بودم که دیدم آمبولانس وایساد گفتم باز چی شده گفت بنزین ماشین تموم شده و کارت سوختمم تو خونه جا مونده حالا نمی دونم چی کار کنم کارت سوختمو از جیبم در آوردمو به مرده گفتم : بیا اینم کارت سوخت حالا مارو یه جا برسون  مردم از درد...

بلاخره بعد نیم ساعت معطلی تو خیابون رانندهه با یه چهار لیتری بنزین اومد و بلاخره ماشینو راه انداخت ...

وای ! خدایا بلاخره راحت شدم آخیش رسیدم به بیمارستان 

وای ولی نه...

ساعتو که دیدم رنگ از رخسارم پرید ساعت چهار بعد از ظهر بود و من ساعت هشت صبح از خونه در اومده بودم حالا این به جهنم امروز دیگه بلاخره رئیسم اخراجم می کنه آخه مرخصیمم گرفته بودم با اهل و عیال رفته بودیم مسافرت حالا چه خاکی تو سرم می زدم؟

کاش صبح با ماشین خودم می رفتم اداره.................. 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:49  توسط هوتی  | 
اين روزها اكثر مردم خسته و كلافه اند.

از راننده تاكسي گرفته تا كارمند و پزشك و بازاري. بخصوص قشر تحصيلكرده.

به نوعي هر كسي رو كه مي بيني درگير مشكلات زندگيه و هر روز تنش و استرس رو با خودش همراه داره.

به قول يكي از دوستان، حتي شبم كه مي خواي بخوابي، فكر و ذهنت آرام نيست. دوستان ديگه اي هم كه ايران رو ترك كردن و اونور آب زندگي ميكنن، مهمترين تفاوت زندگي تو ايران با خارج از ايران رو در همين آرامش ذهني مي دونن.

شايد تو اين فضاي متشنج كه واقعا هيچ روزي رو نمي توني آرام سپري كني، وجود دوستان همفكر و ارتباط با دوستاني كه بهشون اعتماد داريم، مي تونه خيلي بهمون كمك كنه. بهتره سعي كنيم تا مي تونيم شادي و خنده رو به زندگيهامون برگردونيم. حداقل براي اينكه احساس كنيم هنوز هم زنده ايم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:40  توسط هوتی  | 
سلام به همه ی دوستان سمیرا

اگر با این وبلاگ همراه بودین می دونین که این وبلاگ توسط خود سمیرا حذف شد ولی من قصد دارم این وبلاگ رو از نو بسازم خب برای اولین پست یه متن قشنگ آماده کردم

 

گاهی صدای قدم های پایی را می شنوی که در کوچه زنده خاطره هایت تو راصدا می زند و دل تو را نرم نرمک می لرزاند.این صدا را می شناسی؟به یاد می آوری که با دل تو چه کرده؟شوق پرواز را درآسمان از تو گرفت.دلهره ای نا خوانده را میهمان زندگی ات کرد و تو مجبور شدی با همان قلب شکسته پذیرای کسی باشی که تو را به تنهایی سوق داده!اکنون به یادش بیاور از لحظه ای که به تو رسیده تو از همه گسسته و به اوپیوسته ای و تو را درسی داده که مدتهاست از مکتب دل شیدا حذف شده:آری آری...........

این صدای پای تزویر است همان که می گفت رهایی یعنی :نه این باشی و نه آن جایی بمانی که ....کلام تو معجزه می کند، نگاه تو عشق می بخشد و گرمی دستانت پناه را نوید می دهد و آن جایی سکوتت را بشکنی که پرده دل ها را بدرانی.حریم ها را بشکنی، چشم ها را بگریانی.......آری.....این صدای نیرنگ است،این صدای ناامن دورویی است که می خندد و می رود و تو را دورادور می نگرد تا نیابی و یافت هم نشوی.آیا زندگی می کنی که گم شوی؟نازنین عمر را تبار لحظه ای پر غبار کنی؟خاموشی، ای دوست!!!هستی صدایت می زند،کسی آمده تا بگوید هنوز فرصتی باقی است اگر زندگی می کنی ،شفاف باش با درونت،با قلبت...با عطش عشق در نهادت مبارزه نکن.بپذیر به جایی که عشق الهی منتظر توست نخواهی رفت...... تا از قالب تزویربیرون نیایی،تا با همه هستی آشتی نکنی و در خانه ات را به روی مهربانی نگشایی...شوقت را کامل کن! در خانه ات کوبیده می شود... در لحظه ای که آسمان ،تصویر بهشت را بر خود می نشاند... آرام و سر به راه،دورویی را رها کن! بی نیاز هر چشم تنگی، دیده جانت را به روی دوستی های تازه بگشا.ورود تازه واردی مهربان را با همه امیدی که به زندگی داری به خودت، به من دلتنگ و به همه دوستانی که محبت تو را می جویند نوید بده، تا متبرک و پرنشاط این نیز بر تو بگذرد..........

 


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:39  توسط هوتی  |