تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
این وبلاگ گروهی من و یه سری از رفقای نیک روزگاره


                  

 

گاهی انگار تصاویر اتفاقات روز مره به طور رندوم جلوی چشمانتان می آید و گاهی اتفاقات غریب تری می افتد ناگهان از حیاط خانه ای سر در می آوری که روزگار کودکی را در آنجا گذرانده ای در حال چیدن گل از باغچهای که زنگ در به صدا در می آید و در بازمی کنیو وارد دانشگاهت می شوی که در بین بک کویر بکر ودور افتاده است و بعد خود را روی بام خانه میبینی و پدربزرگت که می دانی مرده جعبه ای در دست با لبخند  به سراغت می آید صدایی ممتد گوشت را آزار می دهد تو هم به سمت پدر بزرگ می دوی و درست همان جایی که دوست نداری با زنگ لعنتی ساعت از خواب می پری.

این تصاویر غریب در عالم رویا تمام تکه های زندگی را درهم نشان می دهد.گاهی حامل پیامی برای ماست و گاهی از آینده و اتفاقاتی که هنوز رخ نداده خبر می دهد و گاه ما را به عمق ذهن وخاطراتمان می برد که منشاء بسیاری از اتفاقات و جریانات است که حالا با آنها در گیر هستیم و گاه عالم خواب بسیار نمادین با تصاویر مالیخولیای به سراغ ما می آید.

خواب هایمان هر چه هست اغلب قابل تامل و تفکر است عالم خواب عالم عجیبی است که اگر با خواب های پریشان و کابوس همراه نباشد غالبا شیرین و خیال انگیز است و تمام روز فکرت را به خود مشغول خواهد کرد.برای همه شما آرزو دارم که سفرهایتان به عالم خواب به خیر خوشی باشد.   


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:54  توسط سمیرا  | 

 

تا ده دوازده سال پیش بهترین تفریحم این بود که بعد از ظهرها با بابا برم گردش چقدر لذت بخش بود وقتی دستای کوچوکم رو توی دستهای بزرگ وگرم بابا می گذاشتم  شعرمی خوندم و بالا وپایین می پریدم و بابا رو به دنبال خودم به این طرف واون طرف می کشیدم. تابستونها هر روز دو تایی توی پارک دوچرخه سواری میکردیم و کلی خوراکی می خردیم و می رفتیم سینما تا دزد عروسک ها و شهر در دست بچه ها و سفر جادویی کلی فیلم دیگه تماشا کنیم هر جا که می خواستم میرفتیم و هر کار که از بابا می خواستم برام انجام میداد.

حالا از اون روزهای خوب و به یاد موندنی ده سالی میگذره دیگه من دختر کوچولو بابا نیستم بین ما حالا فاصله قد یه دنیاست من سرگرم کار ودرس ودانشگاه و دوستانم شدم دیگه برای گردش نیازی به بابا ندارم حالا فقط زمانی که کاری دارم یا به پول احتیاج دارم به یاد بابا می افتم و تنها حرفی که باهاش دارم چند تا جمله تکراریه:

شهریه دانشگاه رو به حساب ریختی ؟ با بچه ها می خوام برم بیرون یه مقدارپول احتیاج دارم.بابا دیرم شده  من رو تا فلان جا برسون. امروز میخوام برم خرید پول لازم دارم . بابا قبض تلفنم رو پرداخت کردی ؟ وحرفهایی از این دست....

با با هنوز هم مثل همون وقتها صبور ومهربون هر کاری که ازش می خوام برام انجام میده .حالا که فکر میکنم میبینم نه این بابا نیست که تغییر کرده این منم که عوض شدم این منم که بزرگتر شدم و نیازهام تغییر کرده این منم که از بابا فاصله گرفتم و ازش دور شدم بابای من همون بابای ده سال پیشه همون قدر مهربون و دوست داشتنی با با هنوز هم وقتی خسته از کار برمیگرده خونه لبخند شیرینی روی لبهاش نقش میبنده ونگاهش یه دنیا حرف داره و من چقدر تو این مدت به همه اینها بی اعتنا بودم چقدر خود خواه بودم که توی دنیای کوچیک خودم غرق شده بودم به این همه عشق ومحبت بی اعتنا بودم .

بابا ی خوبم دختر کوچولیه خودتو ببخش به خاطر همه خود خواهی هاش. به خدا دوست دارم برای همیشه

بابا جونم روزت مبارک.

همه پدرها برای فرزندشون بهترین هستند پس پیشاپیش تبریک من رو به مناسبت ولات حضرت علی(ع)و روز پدر بپذیرید در ضمن به پدرهای آینده هم این روز رو تبریک میگم


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:3  توسط سمیرا  | 

 

سلام من برگشتم

گفته بودم که نیاز به زمان دارم و می خوام مدتی با خودم تنها باشم اون موقع حتی تصورش رو هم نمی کردم که توی این فرصت کوتاه و به این سرعت همه چیز برام حل بشه اما شد.

 من توی این مدت به تمام تمرکز وانرژیم احتیاج داشتم و برای این سعی کردم تا جایی که ممکنه ارتباطم رو با اطرافم قطع کنم و ذهنم رو آزاد بگذارم .خوب نتیجه هم داد خدا رو شکر .

حالا برگشتم سر حال و امیدوار ....

زمانی که من وبلاگم رو حذف کردم این وب لاگ توسط هوتی عزیز احیا شد هوتی باعث شد حس خوبی به من دست بده اینکه تو مدتی که نبودم فراموش نشدم و دوستانی دارم که منتظر بازگشت من هستند و این بهترین انگیزه برای من بود وهوتی جان ممنون به خاطر لطفی که در حق من کردی و زحمتی که این مدت کشیدی .

وقتی خواستم برگردم دیدم حیفه که کار این وبلاگ متوقف بشه این وبلاگ تبدیل به یه وب گروهی شده و این اتفاق خوبیه منم تصمیم گرفتم یکی از نویسنده ها این وب لاگ گروهی باشم و براش مطلب بنویسم .

و وب لاگ خودم رو در یه آدرس دیگه ایجاد وبازسازی کنم .

 به  آدرس زیر منتقل شد

                           کلیک کنید: وب نوشت دختری از ماه


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:26  توسط سمیرا  |