عصر بود ...
دخترک تنها تو خونه نشسته بود داشت فکر می کرد فردا باید چی کارا بکنه
اول صبح باید می رفت گاو هارو می دوشید بعدشم غذا دادان به اونا سر ظهرم باید واسه باباش غذا می پخت می برد سر زمین
مامانش چند وقت پیش تو یه زمستون سرد سینه پهلو کرده و مرده بود چقدر تنها بود نه هیچ همدمی نه هیچ همسنی و نه هیچ دوستی تو روستایی که زندگی می کردن پر بود از پیر مرد و پیره زن ولی دریغ از یه بچه
از چند سال پیش که کارو بار تو شهر رونق گرفته بود کمکم مردم روستا به طمع پول مهاجرت کرده بودن به شهر
یکیشون شده بود عمله
یکی دیگه بقال
یکیم شده بود مرده شور
تو هیمین فکرو خیالا بود که یهو یکی از مردای روستا با عجله اومد پیشش گفت چه نشسته ای که بابات داره از دست می ره
دخترک دست پاچه شد نمی دونست باید چی کار کنی داشت از حال می رفت
به هر جون کندنی بود آماده ی حرکت شد نمی فهمید چجوری داره می ره تو راه همش داشت گریه می کرد با خودش می گفت خدایا آخه بابای من چرا این همه آدمی پیر و دم مرگ اینجان چرا بابای من؟ مگه اون چه ناشکری کرده بود که باید تقاصشو پس بده اون که صبح خروس خون می رفت سر زمین و تا آخرای شب مثل سگ کار می کرد آخه چرا بابای من
باباشو خیلی دوست داشت تو دنیا تنها کسی که داشت باباش بود زندگیش اون بود حالا بدون باباش چجوری روزش شب می شد وای خداجون کمکش کن...
بالاخره بعد یه ربع پیاده روی رسید به زمین بابش وای خدایا این جا چه خبره ! ازن همه آدم اینجا چی کار می کنن
کل روستامون اینقدر جمعیت نداره پس اینا از کجا اومدن تو همین فکر و خیالات بود که یهو دید دنیا داره دور سرش می چرخه سرش گیج رفت و افتاد زمین
بیهوش شده بود ....
وقتی بهوش اومد دید خونشونه کلی آدم اومده بودن خونشون همه جا پارچه سیاه زده بودن خاطره ی اون روز که دوباره یادش اومد بازم زد زیر گریه
تو روستا هیشکی نمی دونست چی به روز پدرش اومده ولی بیشتریا حدس می زدن قلب باباش ایستاده و فوت کرده
از اون روز حدود بیست سال می گذره با این حال هر سال که دخترک به روستاشون بر می گرده پدرشو
می بینه که داره سر زمین کار می کنه و با غرور به بچه هاش می گه: این جا جاییه که من با پدرم روزهای طلایی زندگیمو سپری کردم.

روز پدر بر همه ی پدرای مهربون دنیا مبارک





