خیلی دلت شکسته؟داری دق می کنی؟از تنهایی به جوون رسیدی ؟دلت می خواد یه نفر باشه که باهاش حرف بزنی؟؟؟
خیلی خسته و کلافه ای؟
خیلی سردرگم و بیچاره ای؟؟
همیشه هشتت گرو نه اته؟
عشقت ولت کرده و رفته؟هیچ دوستی هم نداری که بهش بگی؟؟
دیگه همه چیز تموم شده نه؟حتی خدا هم نمی تونه کاری کنه!اگه می خواست کاری بکنه که تا حالا
کرده بود!مگه نه؟؟؟
باید تمومش کنی؟باید به این زندگی خاتمه بدی ؟از جهنم هم نمی ترسی چون همین الانش هم ته ته
جهنم هستی!!!!
باشه!من قبول دارم!ولی بذار برای آخرین بار روی ماهت و ببینم..بذار برای آخرین بار بغلت کنم و روی
گونه ات یه بوسه بکارم...بذار یه بار آخری دست روی موهات بکشم...عیبی نداره،تو که به آخر خط
رسیدی و یه دقیقه و دو دقیقه برات فرقی نداره،بیا یه دقیقه سرت رو روی پام بذار تا برات یه قصه بگم
یه قصه که توی این سفر طولانی که می خوای شروع کنی بهش فکر کنی و سرگرم بشی...بیا..بیا
یکی بود یکی نبود،یه خدایی بود...یه بنده ای داشت،نه!..اون خدا خیلی خیلی بنده داشت...بنده های
رنگی رنگی...هرکدومش به چه قشنگی...هزار هزار تا ساخته بود...با دست خودش پرداخته بود..
ساخته بود تا بشناسنش...ببیننش..بپرستنش...ساخته بود تا ببخشه...تا ببینن چقد می درخشه...
همه بنده هاش شاد بودن...می دیدنش و از غم آزاد بودن...یه روز اومد یه شیطون...شبی خون زد به
دلاشون...دل بنده ها حفاظ نداشت...هیچی قید وهیچی لحاظ نداشت..قید دلا خدا بود..دل با خدا رها
بود..بدی تو دلا جا نمیشد ...هرچی کردشیطونه وا نمی شد...
شیطونه می خواست کاری کنه...آتیش به انباری کنه...یه روز که داشت می گشتش...دید چیزی اونجا
هستش...اون چشم بنده ها بود...که به روی دنیا وا بود...شیطونه رفت تو چشمام...تا را ببره به دلها
هرکی رو که دید گرفتش...راه دلش رو بستش...وقتی چشا برگشتن..همه دیدن خسته هستن...
هیچ کسی دیگه شاد نبود...خراب بود و آباد نبود...
حالا اگه حال نداری...جواب و سوال نداری...اونوفت
خودتو نیگا کن..چشمتو به دنیا وا کن...ببین که دنیا بد نیست...همش سنگ لحد نیست...مشکل بنده
اینه...که جر خدا رو می بینه...
تو هم اگه دردت همونه...بدون خدا اینو می دونه...دستتو دراز کن رو به اون..چشمتو باز کن رو به اون...
ببین سرت رو پای کیه...خدای تو خدای کیه..
با عشق فراوان...یکی از هزاران...





